نظریه روانی-اجتماعی اریکسون
4 - مرحله ي چهارم , دوره ي كفايت :سعي و كوشش در مقابل كهتري و حقارت (6 تا 11 سالگي)
در اين مرحله , كودك مدرسه را آغاز مي كند و در معرض تأثيرات اجتماعي جديدي قرار مي گيرد . از نظر زيستي تغييرات مهمي در كودك ديده نمي شود به همين جهت در اصطلاح تحليل رواني اين مرحله را مرحله ي كمرن يا آرامش ناميده اند. حالت سكون اين دوره مقدمه ي طوفان هاي دوره ي نوجواني است ؛ با اين وجود در اين دوره پسران پرخاشجوتر و دختران پذيراتر هستند و دنياي كودك در اين دوره وسيع تر و پيچيده تر مي شود مدرسه و نظام اجتماعي آن به صورت يك جهان تازه براي او مطرح مي شود و دنياي همسالان به اندازه ي جهان بزرگسالان برايش اهميت پيدا مي كند .
اينكه كودكان تا چه اندازه اي خود را در پروراندن مهارت هايشان خوب تلقي كنند , عمدتاً به وسيله ي نگرش ها و رفتارهاي والدين و معلمانشان تعيين مي شود. اگر كودكان سرزنش , مسخره يا طرد شوند , احتمالاً احساس حقارت و بي كفايتي را پرورش خواهند داد . از طرف ديگر , تحسين و تقويت , احساس شايستگي آن ها را پرورش مي دهد و آن ها را به تلاش و رشد ترغيب مي كند . پيامد بحران در هريك از اين چهار مرحله ي كودكي , بيشتر به افراد ديگر بستگي دارد تا به خودمان . حل آن بيشتر نتيجه ي آنچه بر كودك تحميل شده مي باشد تا آنچه كودك مي تواند انجام دهد . اگر چه ما از تولد تا 11 سالگي , استقلال روز افزون را تجربه مي كنيم , رشد رواني اجتماعي مان به مقدار زياد به رفتارها و نگرش هاي والدين و معلمان ما وابسته مي ماند . اما در چهار مرحله ي آخر رشد رواني اجتماعي , كنترل فزاينده اي بر محيط مان داريم . ما هشيارانه دوستان , همكاران, شغل و همسرمان را انتخاب مي كنيم ؛ با اينحال اين انتخاب هاي آگاهانه تحت تأثير ويژگي هاي شخصيتي قرار دارند كه آنها را در طول چهار مرحله ي اول رشد رواني اجتماعي , از تولد تا نوجواني پرورش داده ايم . اينكه ما در اين نقطه عمدتاً اعتماد , خودمختاري , ابتكار و سخت كوشي را نشان دهيم يا بي اعتمادي , ترديد , گناه و حقارت را , صرفنظر از اينكه تا چه اندازه اي ممكن است بعداً مستقل باشيم , بر روند زندگي ما تأثير خواهد گذاشت.
بنابراين اجازه دادن به كودك كه شخصاً كارهايي را انجام دهد و براي پيشرفتش در آنها مورد تمجيد و تحسين قرار گيرد به كوشا شدن و ساختن منجر مي شود . محدوديت فعاليت هاي كودك و انتقاد مداوم از كارهايي كه انجام مي دهد به احساس حقارت مي انجامد .
دوره ي نوجواني
5 - مرحله ي پنجم , دوره ي وفاداري و دوستي– احساس هويت در برابر بي هويتي و بحران نقش (12 تا 18 سالگي)
مرحله اي كه در آن بايد با بحران هويت من خود مواجه شويم و آن را حل كنيم . در اين زمان خود انگاره امان را
مي سازيم يعني , هماهنگي عقايدمان در مورد خودمان و آنچه ديگران درباره ي ما فكر مي كنند به صورت ايده آل , اين فرايند به تصويري هماهنگ و سازگار مي انجامد . شكل دادن و پذيرفتن هويتمان , كاري دشوار و پراضطراب است . نوجوانان بايد نقش ها و ايدئولوژيهاي مختلف را آزمايش كنند تا مناسب ترين آنها را تعيين نمايند . اريكسون پيشنهاد كرد كه نوجواني خلأيي بين كودكي و بزرگسالي است , وقفه ي رواني لازم است كه امكان زمان و انرژي را به آزمايش نقش و تصور آن مي دهد .
افرادي كه با احساس هويت خود نيرومندي از اين مرحله بيرون مي آيند , براي روبروشدن با بزرگسالي به اطمينان و قطعيت مجهز هستند و برعكس آنهايي كه در رسيدن به هويت منسجم ناكام مي مانند دچار بحران هويت مي شوند , آنچه را كه اريكسون سردرگمي نقش ناميد يعني آنها نمي دانند كي و چه هستند , به كجا تعلق دارند , يا به كجا مي خواهند بروند . آن ها ممكن است از صحنه ي عادي زندگي , تحصيل , شغل و ازدواج كناره گيري كنند . اريكسون به تأثير بالقوه ي نيرومند گروه هاي همتا بر رشد هويت من در نوجواني اشاره نمود . به نظر اريكسون , معاشرت بيش از اندازه با گروه ها و فرقه هاي افراطي و متعصب يا همانند سازي وسواسي با شمايل فرهنگي عامه مي تواند رشد من را محدود كند .
بنابراين بازشناسي پيوستگي و اين هماني شخصيت يك نفر , حتي در موقعيت هاي متفاوت و از سوي افراد مختلف به هويت جويي يا احساس هويت مي انجامد . ناتواني در برقراري روابط پايدار , مخصوصاً در نقش هاي جنسي و انتخاب شغلي به ابهام نقش منجر مي شود .
دوره ي بزرگسالي
6 - مرحله ي ششم , دوره ي محبت و عشق– نزديكي و صميميت در مقابل كناره گيري و انزوا (19 تا 35 سالگي)
اين مرحله شروع بزرگسالي است در طول اين دوره از والدين و سازمان هاي والدين مانند مدرسه مستقل مي شويم و به عنوان بزرگسالاني پخته و مسئول شروع به كار مي كنيم . و با ديگران روابط صميمي برقرار مي كنيم و پيوند زناشويي ايجاد مي نماييم .
اريكسون صميميت را به روابط جنسي محدود نكرد بلكه صميميت را به معني احساس نگراني و وفاداري , خود را بي پرده ابراز نمودن و هويت خود را با هويت ديگري يكي كردن بيان نمود . افرادي كه قادر به برقراري روابط صميمي در اوان بزرگسالي نيستند , احساس مي كنند منزوي هستند و تنهايي را ترجيح مي دهند چون از صميميت
مي ترسند و آن را تهديدي براي هويت من خودشان مي دانند.
بنابراين در مرحله ي ششم هم جوشي هويت با ديگري به صميميت منجر مي شود و روابط رقابت آميز و خصمانه با ديگري به انزوا و گوشه گيري مي انجامد . اشخاص جوان در اين مرحله مي توانند با ديگران روابط صميمي برقرار كنند ؛ يا گرفتار احساس گوشه گيري شوند و چنين تصور كنند كه در دنيا جز خويشتن كسي را ندارند .
7 - مرحله ي هفتم , دوره ي مواظبت– باردهي و بارآوري در مقابل ركود و بي حاصلي (35 تا 50 سالگي)
اين مرحله , مرحله ي پختگي و باليدگي است كه طي آن بايد فعالانه و به طور مستقيم به آموزش و هدايت كردن نسل بعدي بپردازيم . اين نياز از خانواده ي نزديك ما فراتر مي رود و نسل هاي آينده و نوع جامعه اي كه در آن زندگي خواهيم كرد را شامل مي گردد .
منظور از باروري علاوه بر جنبه ي شغلي آن , عبارت از علاقه ي انسان به توليد و تحويل نسلي نو و كوشش در اين راه است . و منظور از بي حاصلي آن است كه مسئوليت لازم در پرورش فرزندان وجود نداشته باشد و شخص , خود را به زندگي شخصي و علاقه هاي خود محورانه سرگرم كند .
بحران اين دوره وقتي است كه ديگران اهميت خود را از دست بدهند و فرد نسبت به آنان بي تفاوت شود و نسبت به خواسته ها و رفاه فردي خود اشتياق شديد پيدا كند . افرادي كه دچار اين بحران هستند , به جز خود و خواسته هاي خود , براي هيچ كس و هيچ چيز اهميتي قائل نيستند . اين افراد كم كم ((غناي دروني)) را از دست مي دهند و به ((فقر دروني)) گرفتار مي شوند و به عضو غير مفيدي در جامعه تبديل مي شوند بحران اين مرحله را بحران ميانسالي مي نامند و به واسطه ي آن شخص احساس پوچي , بي حاصلي و بي هدفي مي كند ؛ اگرچه ممكن است در ظاهر جلوه ي ديگري داشته باشد .
8 - مرحله ي هشتم , دوره ي عقل– يكپارچگي و يگانگي خود در مقابل سرخوردگي (از 50 سالگي به بعد)
در طول مرحله ي آخر رشد رواني- اجتماعي , يعني باليدگي و پيري , ما با انتخاب بين انسجام من يا نااميدي مواجه مي شويم , نگرش هايي كه شيوه ي ارزيابي ما از كل زندگيمان را تحت تأثير قرار مي دهند . در اين زمان تلاش هاي عمده ي ما در حال اتمام يا نزديك به اتمام هستند . اين مرحله زمان تأمل , زمان بررسي كردن زندگي مان و ارزيابي نهايي آن است . اگر با احساس رضايت و خرسندي به گذشته نگاه كنيم , معتقد باشيم كه به طور شايسته با پيروزيها و شكستهاي زندگي كنار آمده ايم پس به ما مي گويند من منسجمي داريم و برعكس اگر ما زندگي خود را با احساس ناكامي , خشمگين از فرصتهاي از دست رفته , و متأسف از اشتباهاتي كه نمي توانند اصلاح شوند بازنگري كنيم , پس احساس نااميدي خواهيم كرد .
به نظر اريكسون , فقط در سن پيري , رشد و تكامل واقعي و خردمندي اصيل پديد مي آيد و اين خردمندي را كساني دارند كه به كمال ((من)) رسيده اند .
بنابراين پذيرفتن وضع زندگي خويش به احساس كمال و تعادل شخصيت منجر مي شود و احساس از دست دادن فرصت ها به نااميدي مي انجامد .
تصوير اريكسون از ماهيت انسان :
اريكسون نظري خوشبينانه درباره ي ماهيت انسان دارد و معتقد بود همه ي افراد به كسب اميد , هدف و خردمندي موفق نمي شوند , ما همگي توان رسيدن به اين هدفها را داريم . هيچ چيزي در طبيعت ما , نمي تواند مانع از انجام اين كار شود . ما توان آنرا داريم كه به صورت هشيار , رشد خود را طول زندگيمان هدايت كنيم . ما صرفاً محصول تجربيات كودكي نيستيم ؛ اگرچه در مدت چهار مرحله ي اول رشد , از تولد تا بلوغ جنسي , كنترل كمي داريم , استقلال روزافزون و توانايي فزاينده براي انتخاب كردن شيوه هاي پاسخ دهي به بحرانها و درخواست هاي جامعه را كسب مي كنيم . تأثيرات كودكي اهميت دارند , اما رويدادهاي مراحل بعدي مي توانند تجربيات ناگوار اوليه را خنثي كنند .
نظريه ي اريكسون فقط به طور جزئي جبرگرايانه است . در طول چهار مرحله ي اول , تجربياتي كه از طريق والدين , معلمان , گروههاي همسال و فرصتهاي مختلف با آنها مواجه مي شويم , به طور عمده خارج از كنترل ما هستند . اراده ي آزاد مي تواند بيشتر در مدت چهار مرحله ي آخر پرورش يابد , هرچند كه انتخاب هاي ما تحت تأثير نگرشها و نيرومندي هايي قرار مي گيرند كه در طول مراحل پيشين آن ها را ساخته ايم .
در مجموع اريكسون معتقد بود كه شخصيت بيشتر تحت تأثير يادگيري و تجربه قرار دارد تا وراثت . تجربه هاي رواني – اجتماعي , و نه نيروهاي زيستي غريزي عوامل تعيين كننده ي مهمتر رشد شخصيت هستند . هدف نهايي و درجه ي اول ما پرورش دادن هويت من مثبتي است كه تمام نيرومندي هاي بنيادي را در مي گيرد .
سنجش در نظريه ي اريكسون :
اريكسون در برخي از تدوين هاي نظري از رهنمود فرويد پيروي كرد , اما او در روش هاي سنجش شخصيت از فرويد دور شد . اريكسون شيوه هاي فرويدي را مورد سوال قرار داد و با كاناپه ي روان كاوي شروع كرد . او اظهار داشت كه درخواست از بيمار براي دراز كشيدن روي يك كاناپه مي تواند به بهره كشي آزارگرانه بيانجامد . پس او ترجيح داد كه بيماران و درمانگران روبروي يكديگر روي صندلي هاي راحت بنشينند تا رابطه ي شخصي بيشتري بين آنها برقرار گردد .
اريكسون در برخورد با بيمارانش كمتر بر شيوه هاي سنجش رسمي متكي بود و گاهي از تداعي آزاد استفاده
مي كرد . اريكسون براي ساختن نظريه ي شخصيت خود , بر داده هايي متكي بود كه عمدتاً از سه روش به دست
مي آمدند : بازي درماني1 , بررسي هاي انسان شناختي2 و تحليل رواني تاريخي3
غيرعادي ترين شيوه ي سنجش اريكسون , تحليل رواني تاريخي بود .
انتقادهاي وارد بر نظريه ي اريكسون :
- برخي به اصطلاحات و مفاهيم مبهم كه خوب تعريف نشده اند , به نتيجه گيريهاي به دست آمده در غياب داده هاي حمايت كننده و به روي هم رفته فقدان دقت اشاره مي كنند (روزنقال, گارني , و مور , 1981 , واترمن , 1982) .
- انتقاد اختصاص تر به توصيف ناقص باليدگي مربوط مي شود , يعني آخرين مرحله ي رشد. اريكسون كوشيد تا در آخرين كتاب خود اين نقص را اصلاح كند .
- موضوع اريكسون در مورد تفاوتهاي جنسي , به گونه اي كه در تعبير او از پژوهش ساخت هاي بازي آشكار شد نيز مورد انتقاد قرار گرفت .
- بعضي از منتقدان اظهار مي دارند كه نظريه ي شخصيت اريكسون در مورد افرادي كه در شرايط پايين اقتصادي زندگي مي كنند و نمي توانند از عهده ي دوره ي وقفه در نوجواني برآيند كه طي آن بايد به كاوش نقش هاي مختلف بپردازند و هويت من را پرورش دهند كاربرد ندارد .
- انتقادهايي بر ادعاهاي مربوط به تفاوتهاي شخصيت مرد – زن بر پايه ي عوامل زيستي كه حمايت كافي براي آنها وجود ندارد متمركز است. اما اريكسون به پاسخ دادن به منتقدان خود يا دفاع كردن از نظراتش علاقه ي كمي نشان داد . او قبول داشت كه برحسب ديدگاه شخص, شيوه هاي بسياري براي توصيف كردن رشد شخصيت وجود دارد و هيچ ديدگاه واحدي نميتواند كافي باشد(سيد محمدي. 1377 , ص 257) .